سخنان زیبا

گردآوری مطالب :اسفندیار آقاجانی

سخنان زیبا

گردآوری مطالب :اسفندیار آقاجانی

پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود

بر روی ما نگاه خدا خنده می زند
هر چند ره به ساحل لطفش نبرده ایم
زیرا چو زاهدان سیه کار خرقه پوش
پنهان ز دیدگان خدا می نخورده ایم


پیشانی ار ز داغ گناهی سیه شود
بهتر ز داغ مهر نماز از سر ریا
نام خدا نبردن از آن به که زیر لب
بهر فریب خلق بگویی خدا خدا


ما را چه غم که شیخ شبی در میان جمع
بر رویمان ببست به شادی در بهشت
او میگشاید او که به لطف و صفای خویش
گویی که خاک طینت ما را ز غم سرشت


طوفان طعنه خندهٔ ما را زلب نشست
کوهیم و در میانهٔ دریا نشسته ایم
چون سینه جای گوهر یکتای راستیست
زین رو به موج حادثه تنها نشسته ایم
فروغ فرخزاد


ماییم ... ما که طعنهٔ زاهد شنیده ایم
ماییم ... ما که جامهٔ تقوا دریده ایم
زیرا درون جامه به جز پیکر فریب
زین راهیان راه حقیقت ندیده ایم


آن آتشی که در دل ما شعله می کشید
گر در میان دامن شیخ اوفتاده بود
دیگر به ما که سوخته ایم از شرار عشق
نام گناهکارهٔ رسوا نداده بود


بگذار تا به طعنه بگویند مردمان
در گوش هم حکایت عشق مدام ما
)
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است در جریدهٔ عالم دوام ما (

یکرنگی

سربلندی گر تو خواهی،با همه یک رنگ باش ،

قالی از صد رنگ بودن زیر پا افتاده است.


منبع:×

ققنوس

ققنوس

سوخت و از سوختن دوباره زنده گشت......مرغی نادر وتنها که می سوزذ واز خاکستر آن ققنوسی دیگر پدید میاید



حیلت رها کن عاشقــا دیوانه شو دیوانه شو

و انـدر دل آتش درآ پــــروانـه شــو پروانــــــه شو
هــم خــویش را بیگـــانه کن هم خانه را ویرانه کن
و آنگه بیا با عاشقان هم خانـه شـو هم خانه شــو
رو سینــه را چـون سینه ها هفت آب شو از کینه ها
و آنگـــه شراب عشــق را پیمانـــه شــــو  پیمانــه شـو
باید  کـــه  جملــه  جــان  شــوی  تا  لایق  جانان  شوی
گـــر ســوی مستــان میــروی مستانه شـــو مستانه شو...
مولوی


دوش  ققنوس  با تماشای چندباره ملاقات شمس ومولانا حالی دگرگون داشت

برای دوست وپدر فرزانه اش  شعری از مولانا  نوشت

پدر مهربان وفرزانه با مهر پدرانه وهمیشگی ققنوس را به مهر نواختند

ودوست همچنان در سکوتی سبز و روشن .........

هلـــه نومیـد نباشی که تـو را یــار بــراند
گـــرت امروز بــراند نــه که فـــردات بخواند
در اگر بر تو ببندد مرو و صبر کـــن آن جا
ز پس صبـر تـــو را او به ســـر صـــدر نشــاند
و اگــر بر تــو ببــندد همه ره‌هــا و گذرهــا
ره پنـــهان بنـــماید که کس آن راه نــــدانـد...

حضرت مولانا



دیروز عصر با دختری به اسم ساینا برخورد کردم

معنی نامش راپرسیدم

با ملاحت خاصی که مختص دختران جوان است

گفت :سیمرغ

نام سیمرغ روحم را نوازش کرد


ساینا اسمی   با اصالت  پارسی که نام یکی از خاندان موبدان زرتشتی هم بود ریشه این اسم در زبان اوستایی است و به معنای فرشته پیروزی یا سیمرغ . سیمرغ پرنده ای است اساطیری که از بهشت به زمین آمده و نماد همه چیزهای پاک و خوب و خالص است ساینا فرشته پیروزی، سیمرغ، دانا و باخرد.


در لغت نامه دهخدا :
ساینا به معنی سیمرغ بوده و کلمه ای به زبان باستانی ایران (پهلوی) است و همچنین نام خاندانی از موبدان زردشتی است .

در بانک اسامی ایرانی :

سایه‌ای که مشخص و قابل رؤیت باشد ، ساکت و بی‌صدا ، نام خاندانی از موبدان زرتشتی .

زبان کردی: رنگ آبی آسمان


زبان مازندرانی: سایه روشن جنگل، سایه ای که مشخص و قابل رویت باشد.

زبان هندی: سای به معنی خدا و آینا به معنی پژواک، در مجموع به معنی پژواک خدا

زبان یونانی: پرنسس

اسپانیولی: نماد انسان دوری کننده از گناه


در اعتقادات باستانی ایران:

سیمرغ معنای تحریف شده نام ساینا می باشد، در اعتقادات باستانی ایران ساینا نام درختی است نماد حیات و باروری، در ابتدای آفرینش درخت ساینا و پرنده سیمرغ بر روی کره خاکی زیست می کردند. روزی پرنده خسته از پرواز بر روی درخت ساینا می نشیند، بالهایش را به هم زده و میوه درخت ساینا بر روی زمین می ریزد و آنگاه حیات و باروری بر روی زمین گسترش می یابد.


 

برایم جالب بود

با ساینا ،خیلی کوتاه از داستان سیمرغ صحبت کردیم

نام و یاد سیمرغ برای ققنوس حلاوتی دیگر دارد که ناگفتنی است
http://www.rahqomkardeh.blogfa.com/post-734.aspx


چه دوستم داشته باشی و چه ازمن متنفر باشی

چه دوستم داشته باشی و چه ازمن متنفر باشی در هر صورت بهم لطف میکنی چون اگه دوستم داشته باشی تو قلبت هستم و اگه ازم متنفر باشی تو ذهنتم .
شکسپیر

غم مخور از دوری و دیری

امروز نه آغاز و نه انجام جهان است
ای بس غم و شادی، که پس پرده نهان است
گر مرد رهی ؛ غم مخور از دوری و دیری
دانی که رسیدن هنر گام زمان است
تو رهرو دیرینه سرمنزل عشقی
بنگر که ز خون تو به هر گام نشان است
آبی که بر آسود ، زمینش بخورد زود
دریا شود آن رود که پیوسته روان است
از روی تو دل کندنم آموخت زمانه
این دیده از ان روست که خونابه فشان است
دردا و دریغا که در این بازی خونین
بازیچه ایام دل آدمیان است...


هوشنگ ابتهاج

زندگی بافتن یک قالیست

زندگی بافتن یک قالیست

نه همان نقش و نگاری که خودت میخواهی

نقشه را اوست که تعیین کرده

تو در این بین فقط می بافی

نقشه را خوب ببین

نکند آخر کار

قالی زندگی ات را نخرند !

افشین سامی

من تنها یک چیز می‌دانم و آن اینکه هیچ نمی‌دانم.

من تنها یک چیز می‌دانم و آن اینکه هیچ نمی‌دانم.

(سقراط)

آی آقا ! سفره خالی می خرید؟؟؟

یاد دارم یک غروب سرد سرد
می گذشت از توی کوچه دوره گرد.
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم

گر نداری کوزه خالی میخرم»
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی زد و بغضش شکست.
«اول سال است؛ نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟»
بوی نان تازه هوش از ما ربود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
صورتش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود
بدتر از آن خواهرم دلگیر بود
مشکل ما درد نان تنها نبود
شاید آن لحظه خدا با ما نبود
باز آواز درشت دوره گرد
رشته ی اندیشه ام را پاره کرد
«دوره گردم کهنه قالی میخرم
کاسه و ظرف سفالی میخرم
دست دوم جنس عالی میخرم
گر نداری کوزه خالی میخرم»
خواهرم بی روسری بیرون دوید.
آی آقا ! سفره خالی می خرید؟؟؟ا

قیصر امین پور

دوستی با طبیعت

هر قدر به طبیعت نزدیک شوی، زندگانی شایسته تری را پیدا می‌کنی.

(نیما یوشیج)

برابری انسانها

آرزو دارم روزی این حقیقت به واقعیت مبدل شود که همه‌ی انسان‌ها برابرند. (مارتین لوتر‌کینگ)

 

به نام خدا

شروع وبلاگ
دوشنبه 10 اسفند 1394 ساعت