سخنان زیبا

گردآوری مطالب :اسفندیار آقاجانی

سخنان زیبا

گردآوری مطالب :اسفندیار آقاجانی

خراب گشته دلم از خرابی ایران

خراب گشته دلم از خرابی ایران

فکنده منظر این ملک آتشم بر جان

از این مناظر غم خیز در شگفتم من

که درد اینهمه بدبخت ، کی شود درمان

چرا نباید خوشبخت باشد این ملت

چرا نباید شاداب باشد این بوستان

( ژاله اصفهانی )

مردمی که فکرشان آزاد نیست هیچگاه آزاد نخواهند شد

  • مردمی که فکرشان آزاد نیست هیچگاه آزاد نخواهند شد بلکه 
به وسعت تفکرشان قفسی دیگر را تجربه خواهند کر
  • مردمی که فکرشان آزاد نیست هیچگاه آزاد نخواهند شد بلکه
    به وسعت تفکرشان قفسی دیگر را تجربه خواهند کرد...!

    ﺳﻪ ﺳﯿﻠﯽ ﻣﺤﮑﻢ ﮐﻪ ﺑﺸﺮ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺧﻮﺍﺏ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﻫﺰﺍﺭ ﺳﺎﻟﻪ ﺍﺵ ﺑﯿﺪﺍﺭ ﮐﺮﺩ :


    ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ " ﮐﻮﭘﺮﻧﯿﮏ " ﻧﻮﺍﺧﺖ . ﺍﻭ ﺛﺎﺑﺖ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﺯﻣﯿﻦ ﻣﺮﮐﺰ ﮐﺎﺋﻨﺎﺕ ﻧﯿﺴﺖ بلکه ﺳﯿﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﮐﻮﭼﮏ ﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﮔﺮﺩ ﺧﻮﺭﺷﯿﺪ ﻣﯽﮔﺮﺩﺩ.
    ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺭﻭﯾﻦ ﻧﻮﺍﺧﺖ . ﺍﻭ ﺑﻪ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﮐﻪ "ﺍﺷﺮف ﻣﺨﻠﻮﻗﺎﺕ" ﻧﺎﻣﯿﺪﻩ ﻣﯿﺸﺪ ، نشان ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﭼﻨﺪﺍﻥ ﺍﺧﺘﻼﻓﯽ ﺑﺎ ﺳﺎﯾﺮ ﺟﺎﻧﺪﺍﺭﺍﻥ ندارد.
    ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺳﯿﻠﯽ ﺭﺍ " ﻓﺮﻭﯾﺪ " ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺍﻧﺴﺎﻥ ﺯﺩ . ﺍﻭ ﺍﺛﺒﺎﺕ ﮐﺮﺩ ﮐﻪ ﻋﻘﻞ ﭘﺎﺩﺷﺎﻩ اﻧﺴﺎﻥ ﻧﯿﺴﺖ , ﺭﻓﺘﺎﺭ ﻭ ﮔﻔﺘﺎﺭ ﺑﺸﺮ ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﻣﻬﻢ ﺗﺮﯼ ﺩﺍﺭﺩ ﻭ ﺁﻥ ﻧﺎﺧﻮﺩﺁﮔﺎﻩ ﺍﺳﺖ

    و سیلی که امروز می بایست مردم خواب آلوده‌ی سرزمین‌های به خواب رفته را بیدار کند این است که 
    راه آزادی و مدنیت نه از خیابان با مشت های گره کرده بلکه از آرامش کتابخانه ها می گذرد 
    برای همین است که کتابخانه‌ها در سرزمین های به خواب رفته    امن‌ترین جا برای عنکبوت‌هاست .


    دعوی خدایی و پیغمبری در زمان خلفا


    شخصی از مولانا عضد‌الدین پرسید که چونست که در زمان خلفا مردم دعوی خدایی و پیغمبری بسیار می‌کردند و اکنون نمی‌کنند؟
    گفت: «مردم این روزگار را چندان از ظلم و گرسنگی افتاده است که نه از خدایشان یاد می‌آید و نه از پیغامبر.»

    *** رساله ی دلگشا - عبید زاکانی ***

    که تو آدم نشوی جان پدر

  • پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم س


  • پدری با پسری گفت به قهر
    که تو آدم نشوی جان پدر

    حیف از آن عمر که ای بی سروپا
    در پی تربیتت کردم سر

    دل فرزند از این حرف شکست
    بی خبر از پدرش کرد سفر

    رنج بسیار کشید و پس از آن
    زندگى گشت به کامش چو شکر

    عاقبت شوکت والایی یافت
    حاکم شهر شد و صاحب زر

    چند روزی بگذشت و پس از آن
    امر فرمود به احضار پدر

    پدرش آمد از راه دراز
    نزد حاکم شد و بشناخت پسر

    پسر از غایت خودخواهی و کبر
    نظر افکند به سراپای پدر

    گفت گفتی که تو آدم نشوی
    تو کنون حشمت و جاهم بنگر

    پیر خندید و سرش داد تکان
    گفت این نکته وبرون شد ز در

    «من نگفتم که تو حاکم نشوی
    گفتم آدم نشوی جان پدر»

    جـــامـــی

    دل به دنیا درنبندد هوشیار

    بس بگردید و بگردد روزگار

    دل به دنیا درنبندد هوشیار

     

    ای که دستت می‌رسد کاری بکن

    پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

     

    اینکه در شهنامه‌ها آورده‌اند

    رستم و رویینه‌تن اسفندیار

     

    تا بدانند این خداوندان ملک

    کز بسی خلقست دنیا یادگار

     

    اینهمه رفتند و ما ای شوخ چشم

    هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار

     

    ای که وقتی نطفه بودی بی‌خبر

    وقت دیگر طفل بودی شیرخوار

     

    مدتی بالا گرفتی تا بلوغ

    سرو بالایی شدی سیمین عذار

     

    همچنین تا مرد نام‌آور شدی

    فارس میدان و صید و کارزار

     

    آنچه دیدی بر قرار خود نماند

    وینچه بینی هم نماند برقرار

     

    دیر و زود این شکل و شخص نازنین

    خاک خواهد بودن و خاکش غبار

     

    گل بخواهد چید بی‌شک باغبان

    ور نچیند خود فرو ریزد ز بار

     

    اینهمه هیچست چون می‌بگذرد

    تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار

     

    نام نیکو گر بماند ز آدمی

    به کزو ماند سرای زرنگار

     

    سال دیگر را که می‌داند حساب

    یا کجا رفت آنکه با ما بود پار

     

    خفتگان بیچاره در خاک لحد

    خفته اندر کله‌ی سر سوسمار

     

    صورت زیبای ظاهر هیچ نیست

    ای برادر سیرت زیبا بیار

     

    هیچ دانی تا خرد به یا روان

    من بگویم گر بداری استوار

     

    آدمی را عقل باید در بدن

    ورنه جان در کالبد دارد حمار

     

    پیش از آن کز دست بیرونت برد

    گردش گیتی زمام اختیار

     

    گنج خواهی، در طلب رنجی ببر

    خرمنی می‌بایدت، تخمی بکار

     

    چون خداوندت بزرگی داد و حکم

    خرده از خردان مسکین درگذار

     

    چون زبردستیت بخشید آسمان

    زیردستان را همیشه نیک دار

     

    عذرخواهان را خطاکاری ببخش

    زینهاری را به جان ده زینهار

     

    شکر نعمت را نکویی کن که حق

    دوست دارد بندگان حقگزار

     

    لطف او لطفیست بیرون از عدد

    فضل او فضلیست بیرون از شمار

     

    گر به هر مویی زبانی باشدت

    شکر یک نعمت نگویی از هزار

     

    نام نیک رفتگان ضایع مکن

    تا بماند نام نیکت پایدار

     

    ملک بانان را نشاید روز و شب

    گاهی اندر خمر و گاهی در خمار

     

    کام درویشان و مسکینان بده

    تا همه کارت برآرد کردگار

     

    با غریبان لطف بی‌اندازه کن

    تا رود نامت به نیکی در دیار

     

    زور بازو داری و شمشیر تیز

    گر جهان لشکر بگیرد غم مدار

     

    از درون خستگان اندیشه کن

    وز دعای مردم پرهیزگار

     

    منجنیق آه مظلومان به صبح

    سخت گیرد ظالمان را در حصار

     

    با بدان بد باش و با نیکان نکو

    جای گل گل باش و جای خار خار

     

    دیو با مردم نیامیزد مترس

    بل بترس از مردمان دیوسار

     

    هر که دد یا مردم بد پرورد

    دیر و زود از جان برآرندش دمار

     

    با بدان چندانکه نیکویی کنی

    قتل مار افسا نباشد جز به مار

     

    ای که داری چشم و عقل و گوش و هوش

    پند من در گوش کن چون گوشوار

     

    نشکند عهد من الا سنگدل

    نشنود قول من الا بختیار

     

    سعدیا چندانکه می‌دانی بگوی

    حق نباید گفتن الا آشکار