من آن گلبرگ مغرورم، که می میرم ز بی آبی
ولی با خفت و خواری، پی شبنم نمی گردم
ز هوشیاران عالم، هر که را دیدم غمی دارد
دلا دیوانه شو، دیوانگی هم عالمی دارد
موی سیاهم بِرَهت کرده ام سپید
تا که نگویند نیست بالاتر ز سیاهی رنگ
پیری آن نیست بر سر بزند موی سپید
هر که این معنا نداند واقعا پیر است