سخنان زیبا

گردآوری مطالب :اسفندیار آقاجانی

سخنان زیبا

گردآوری مطالب :اسفندیار آقاجانی

که تو آدم نشوی جان پدر

  • پدری با پسری گفت به قهر
که تو آدم نشوی جان پدر

حیف از آن عمر که ای بی سروپا
در پی تربیتت کردم س


  • پدری با پسری گفت به قهر
    که تو آدم نشوی جان پدر

    حیف از آن عمر که ای بی سروپا
    در پی تربیتت کردم سر

    دل فرزند از این حرف شکست
    بی خبر از پدرش کرد سفر

    رنج بسیار کشید و پس از آن
    زندگى گشت به کامش چو شکر

    عاقبت شوکت والایی یافت
    حاکم شهر شد و صاحب زر

    چند روزی بگذشت و پس از آن
    امر فرمود به احضار پدر

    پدرش آمد از راه دراز
    نزد حاکم شد و بشناخت پسر

    پسر از غایت خودخواهی و کبر
    نظر افکند به سراپای پدر

    گفت گفتی که تو آدم نشوی
    تو کنون حشمت و جاهم بنگر

    پیر خندید و سرش داد تکان
    گفت این نکته وبرون شد ز در

    «من نگفتم که تو حاکم نشوی
    گفتم آدم نشوی جان پدر»

    جـــامـــی

    نظرات 0 + ارسال نظر
    امکان ثبت نظر جدید برای این مطلب وجود ندارد.