سخنان زیبا

گردآوری مطالب :اسفندیار آقاجانی

سخنان زیبا

گردآوری مطالب :اسفندیار آقاجانی

دل به دنیا درنبندد هوشیار

بس بگردید و بگردد روزگار

دل به دنیا درنبندد هوشیار

 

ای که دستت می‌رسد کاری بکن

پیش از آن کز تو نیاید هیچ کار

 

اینکه در شهنامه‌ها آورده‌اند

رستم و رویینه‌تن اسفندیار

 

تا بدانند این خداوندان ملک

کز بسی خلقست دنیا یادگار

 

اینهمه رفتند و ما ای شوخ چشم

هیچ نگرفتیم از ایشان اعتبار

 

ای که وقتی نطفه بودی بی‌خبر

وقت دیگر طفل بودی شیرخوار

 

مدتی بالا گرفتی تا بلوغ

سرو بالایی شدی سیمین عذار

 

همچنین تا مرد نام‌آور شدی

فارس میدان و صید و کارزار

 

آنچه دیدی بر قرار خود نماند

وینچه بینی هم نماند برقرار

 

دیر و زود این شکل و شخص نازنین

خاک خواهد بودن و خاکش غبار

 

گل بخواهد چید بی‌شک باغبان

ور نچیند خود فرو ریزد ز بار

 

اینهمه هیچست چون می‌بگذرد

تخت و بخت و امر و نهی و گیر و دار

 

نام نیکو گر بماند ز آدمی

به کزو ماند سرای زرنگار

 

سال دیگر را که می‌داند حساب

یا کجا رفت آنکه با ما بود پار

 

خفتگان بیچاره در خاک لحد

خفته اندر کله‌ی سر سوسمار

 

صورت زیبای ظاهر هیچ نیست

ای برادر سیرت زیبا بیار

 

هیچ دانی تا خرد به یا روان

من بگویم گر بداری استوار

 

آدمی را عقل باید در بدن

ورنه جان در کالبد دارد حمار

 

پیش از آن کز دست بیرونت برد

گردش گیتی زمام اختیار

 

گنج خواهی، در طلب رنجی ببر

خرمنی می‌بایدت، تخمی بکار

 

چون خداوندت بزرگی داد و حکم

خرده از خردان مسکین درگذار

 

چون زبردستیت بخشید آسمان

زیردستان را همیشه نیک دار

 

عذرخواهان را خطاکاری ببخش

زینهاری را به جان ده زینهار

 

شکر نعمت را نکویی کن که حق

دوست دارد بندگان حقگزار

 

لطف او لطفیست بیرون از عدد

فضل او فضلیست بیرون از شمار

 

گر به هر مویی زبانی باشدت

شکر یک نعمت نگویی از هزار

 

نام نیک رفتگان ضایع مکن

تا بماند نام نیکت پایدار

 

ملک بانان را نشاید روز و شب

گاهی اندر خمر و گاهی در خمار

 

کام درویشان و مسکینان بده

تا همه کارت برآرد کردگار

 

با غریبان لطف بی‌اندازه کن

تا رود نامت به نیکی در دیار

 

زور بازو داری و شمشیر تیز

گر جهان لشکر بگیرد غم مدار

 

از درون خستگان اندیشه کن

وز دعای مردم پرهیزگار

 

منجنیق آه مظلومان به صبح

سخت گیرد ظالمان را در حصار

 

با بدان بد باش و با نیکان نکو

جای گل گل باش و جای خار خار

 

دیو با مردم نیامیزد مترس

بل بترس از مردمان دیوسار

 

هر که دد یا مردم بد پرورد

دیر و زود از جان برآرندش دمار

 

با بدان چندانکه نیکویی کنی

قتل مار افسا نباشد جز به مار

 

ای که داری چشم و عقل و گوش و هوش

پند من در گوش کن چون گوشوار

 

نشکند عهد من الا سنگدل

نشنود قول من الا بختیار

 

سعدیا چندانکه می‌دانی بگوی

حق نباید گفتن الا آشکار